طراحان کنزو چگونه میاندیشند؟
گفتوگو با «کارول لیم» و «اومبرتو لئون» دربارهی دوستی، روایت، سفر و دیزاین
«کارول لیم» و «اومبرتو لئون» از آن دسته طراحانیاند که مد را از محدودهی لباس بیرون کشیدهاند و به تجربهای فرهنگی تبدیل کردهاند. آنها با تأسیس «Opening Ceremony» در سال ۲۰۰۲ میلادی، فروشگاه را به صحنهای برای ملاقات فرهنگها، نسلها و رشتهها بدل کردند و سپس در مقام مدیران خلاق «Kenzo»، به یک خانهی مُد تاریخی امکان دادند تا با زبان امروز سخن بگوید.
اهمیت کار کارول و اومبرتو فقط در طراحی لباس یا ساختن تصویرهای بهیادماندنی نیست؛ آنها از طراحی، موقعیتهایی خلق کردهاند که آدمها، ایدهها و فرهنگها را به هم میرساند. برای این دو نفر، دیزاین راهی برای یکدستکردن جهان نیست؛ بلکه امکانیست برای شنیدن صداهای بیشتر؛ روشی برای تبدیل تفاوت، خاطره و هویت چندفرهنگی به تجربههایی مشترک.
این گفتوگو دربارهی مد، رابطه،سفر، همکاری و فرهنگ معاصر است؛ اما در لایهای عمیقتر، دربارهی این پرسش است که چگونه میتوان از دلِ تفاوتها، چیزی ساخت که هم ریشه و اصالت داشته باشد و هم رو به آینده بایستد…

کارول و اومبرتو! چقدر برایتان مهم است که در دنیای بیرون، شما را آدمهایی «باحال»، «پیشرو» و «جریانساز» میدانند؟
اومبرتو: راستش را بخواهید، ما همیشه مسیر و دنیای شخصیِ خودمان را پیش بردهایم. اگر چیزی که خلق میکنیم از دیدِ دیگران جذاب و باحال به نظر برسد، بسیار خوب است؛ اگر هم اینطور به نظر نرسد، باز هم به همان اندازه برایمان پذیرفتهشده است. ما در کارمان فقط یک شیوه و یک قانون بلدیم: رفتن سراغ چیزهایی که از صمیم قلب دوستشان داریم. ردپای اشتیاق و علایقِ زیستهی ما در تکتک پروژههایمان پیداست؛ چه در مجموعههایی که برای کِنزو طراحی کردهایم و چه درست در لحظهای که پا به فروشگاههای «اوپنینگ سِرمنی» (Opening Ceremony) میگذارید، این پیوندِ شخصی را با تمام وجود حس میکنید.
بیشتر مواقع بهترین دستاوردها زمانی خلق میشوند که آدمها بهجای دنبالکردنِ صرفِ پول یا موفقیتِ انتزاعی، شهود و بینشِ درونی خود را دنبال کنند.
اومبرتو: ما از همان آغاز، عناصر لباسهای ورزشی و خیابانی را در تاروپودِ مُدِ فاخر و اَشرافی (High Fashion) تنیدیم؛ چون باورمان این بود که مردم در زندگی روزمره باید همینطور لباس بپوشند. شاید امروز این رویکرد به ترِندی فراگیر بدل شده باشد، اما برای ما همواره یک باور بنیادین بود؛ مرزی که هیچگاه حاضر به کشیدنش نشدیم.
حتا زمانی که مدیران خلاقیتِ خانهی مُدِ ریشهداری مثل «کنزو» شدید هم این مرز را نکشیدید؟
کارول: نه، بههیچوجه! این جابهجایی برای ما انتقالی روان و طبیعی بود. ما در کار، فقط یک فرایند و منطقِ زیستی داریم. مدیران کنزو هم با آگاهی از همین شیوه به سراغمان آمدند؛ آنها همین نگاه را میخواستند و آن را با آغوش باز پذیرفتند. ما فرصتی برای هراسیدن از بارِ سنگینِ نام برند تلف نکردیم؛ یکراست شیرجه زدیم درون ماجرا و دست به کار شدیم. علاوه بر این، شیوهی ما شباهت غریبی به روزهای آغازینِ خودِ «کنزو تاکادا» داشت؛ او در سال ۱۹۶۹ در پاریس فروشگاهی به نام Jungle Jap راه انداخت و از دل همان فضا دست به طراحی میزد. ما احساس کردیم جنس مواجههی ما با دیزاین، تداومِ همان سنتِ سرکش است.

آیا تا به حال به کار برای برندهایی که نسبتی با تاریخچه و روایتِ شخصی شما نداشتند هم فکر کردهاید؟
اومبرتو: در نهایت، هستهی اصلی کار من و کارول، «روایتگری» است. برای ورود به یک پروژه، آن داستان باید پیش از هر چیز به ما و زیستمان وصل شود.
برندهای هیجانانگیزِ بیشماری در دنیا وجود دارند، اما مسئله فقط شیفتگی به یک نامِ مشهور نیست؛ مسئله این است که آیا سفرِ آن برند با روایت و منطقِ زندگی ما همخوان است یا نه؟ این شیوهی ما برای رویارویی با کار، تجارت و بهطور کلی با زندگی است. خوشبختانه دامنهی کنجکاویهای ما آنقدر فراخ است که داستانهای متفاوتی برایمان وسوسهانگیز و خواستنی جلوه کنند.

همکاری با این سطح از فشردگی و پیوستگی، برای اغلب آدمها چالشبرانگیز و فرساینده است. این پیوند محکم از کجا میآید؟ همیشه همینقدر به هم نزدیک بودهاید؟
اومبرتو: از همان لحظهی اول، بدهبستان و شوخطبعیِ بیوقفهای میان ما شکل گرفت. ما در دانشگاه بِرکلی با هم آشنا شدیم. من آن موقع دانشجوی پرشروشوری بودم که نقش «رفیقِ ناباب» را بازی میکردم و مدام میگفتم: «درس را ول کن، بزنیم بیرون!» در حالی که کارول دختر بسیار درسخوان و منضبطی بود؛ من تاریخ هنر و ادبیات میخواندم و او اقتصاد.
و رفاقت بلافاصله شکل گرفت؟
اومبرتو: بله؛ در تمام آن سه سال و نیم در برکلی مدام با هم وقت میگذراندیم. حتا شب فارغالتحصیلیمان یک مهمانی مشترک و خانوادگی گرفتیم.
کارول: بعد از فارغالتحصیلی و در جریان شغلهای متفاوتی که تجربه میکردیم این دوستی برقرار ماند. بعدتر اومبرتو به نیویورک کوچ کرد و من ششماه بعد به او پیوستم…
چه اتفاقی افتاد که کارتان به خلق یک کسبوکار مشترک کشید؟
کارول: با هم سفری شگفتانگیز به هنگکنگ رفتیم؛ همان سفر، جرقه و نقطهی آغازین تأسیس «اوپنینگ سِرمنی» شد. آنجا با خیل عظیمی از خردهفرهنگها و اشیاء بینظیر روبهرو شدیم که دلمان میخواست آنها را به نیویورک بیاوریم و با دوستانمان به اشتراک بگذاریم.
هنوز هم با هم سفرهای شخصی میروید؟
کارول: ما مُدام در سفریم و عاشق هر شکلی از جابهجا شدن؛ حتا اگر یک سفر کوتاه به خانهی مشترکمان در کنار دریاچهای در شمال ایالت نیویورک باشد. ما هیچ مرزی میان «این کار است» و «این تفریح است» نمیشناسیم. برای ما، همهچیز، توأمان کار است و همهچیز، تفریح و سرخوشی؛ جریانی پیوسته و یکپارچه. خیلی وقتها مادرِ اومبرتو در سفرهایمان همراهمان است، یا مادر من میآید و برای تمام بچههای تیم در نیویورک آشپزی میکند. خانوادههای ما بخشی جدانشدنی از شیوهی زیست و کار ما هستند، بنابراین هیچ جداییِ مکانیکی و تصنعی میان کار و زندگیمان وجود ندارد.
آخرین سرزمینی که خیلی شما را مسحور و شگفتزده کرد کجا بود؟
اومبرتو: یک سال پیش با کارول به تایلند رفتیم؛ سفری خیرهکننده بود پر از کشفهای تازه. مدتی پیش هم به کامبوج و ویتنام رفتم که هر دو فضاهایی غریب و الهامبخش داشتند. البته الهام همیشه در گروِ سفرهای دوردست نیست؛ در همان طبیعتِ اطرافِ نیویورک هم چیزهای شگفتانگیزِ زیادی برای کشف شدن وجود دارد.
سفر کردن با دیگران کار سادهای نیست؛ گاهی صمیمیترین رفقا، بدترین همسفران تاریخ از آب درمیآیند.
کارول: من و اومبرتو غافلگیرکننده با هم سفر میکنیم! ما آدمهای سازگاری هستیم؛ خودمان را به جریان اتفاقات میسپاریم. حتا گاهی دستهجمعی و با دوستان سفر میکنیم. هر سال برای تعطیلات سال نو، یک گروه بزرگ جمع میکنیم و به مقصدی ناشناخته میزنیم.
منظورتان از گروه بزرگ چند نفر است؟
کارول: متغیر است؛ گاهی ۱۵ نفر و سال گذشته فکر میکنم به ۵۰ نفر رسید!
پنجاه نفر؟! شبیه به یک سفر فرساینده و پردردسر به نظر میرسد
کارول: دوستانی از کالیفرنیا، نیویورک، لندن و پاریس. راستش فوقالعاده بود؛ از آن موقعیتهای نایابی که همه توانستند تقویم کاریشان را خالی کنند. وقتی جمعیت کمکم بیشتر شد، همه به این درک رسیدند که گردهمآییِ چنین جمعی چقدر غنیمت و دیریاب است.
آیا این سفر مداوم، شاهرگِ اصلی فرایند دیزاین و خلقِ شماست؟
کارول: وقتی سفر میکنی، تمام آنچه تجربه میکنی (از تصویری که رکابزنان بر روی دوچرخه میبینی تا منظرهای که از شیشهی اتومبیل تماشا میکنی) تو را از نو میسازد؛ همهی اینها جرقههایی میشوند برای زایش ایدههای تازه در ذهن.
اومبرتو: هنر، سینما، موسیقی، یک سفر دوردست یا حتا جزئیاتِ یک بازی ویدئویی…
اگر راستش را بخواهید، الهامبخشِ دیزاین برای ما، از همهچیز میآید بهجز خودِ صنعتِ مُد!
گفتوگو از: تاکمگزین
ترجمه و ویراست: نوید خواسته
آنچه خواندید، گفتوگویی بیرون از مجلهی کاغذی طراحان ایده است که در بخشِ «پنجرهی پشتی» وبسایتِ نشریه و برای نخستینبار منتشر شده.
نظرها و دیدگاههای خود را در بخش کامنت پایین همین نوشته با ما در میان بگذارید///