«تادائو آندو»، معمار خودآموختهی ژاپنی و برندهی جایزهی معماری پریتزکر، از آن دسته معمارانیست که بیش از آنکه با فرم شناخته شود، با «سکوت» شناخته میشود؛ سکوتی که در بتن عریان، در دیوارهای صیقلی و در خلأهای نورانی آثارش تنیده شده است. معماری او بیش از نمایش اغواگرانه، تمرینی مداوم است برای کشف نسبت میان نور و تاریکی، خلأ و حضور، گذشته و اکنون.
در این گفتوگو، آندو از ایدهای سخن میگوید که شالودهی جهان فکری اوست: «چیزی به نام آفرینش از هیچ وجود ندارد.». او معماری را محصول نبوغ ناگهانی نمیداند و معتقد است که معماری در حقیقت، نتیجهی تنشهای مداوم، انتخابهای مسئولانه و گفتوگوی پیوسته با زمینه است؛ گفتوگویی که گاه به همآهنگی میرسد و گاه عامدانه موجب اصطکاک میشود.
این مصاحبه، دریچهای است به ذهن معمارى که نور را ماده میداند، دیوار را سطح تنفس آن و خلأ را یک بوم سفید برای بازتاب طبیعت…

آقای آندو، از نگاه شما بهعنوان یکی از چهرههای برجسته معماری معاصر، چه چیزی یک ساختمان را به اثری فراموشنشدنی تبدیل میکند؟
هر پروژه، شرایط و زمینهی خاص خود را دارد. چندی پیش از «مدرسهی شیزوتانی» در استان اوکایامای ژاپن بازدید کردم؛ برای من، این بنا یکی از تصاویر بنیادین از مفهوم «مدرسه» یا بهطور کلی فضایی است که مردم در آن گرد هم میآیند. بارها از این مدرسه بازدید کردهام و هر بار نوعی الهام تازه از آن گرفتهام. این یکی از آن معماریهایی است که برای همیشه در قلب من باقی مانده است.
شما بارها دربارهی اهمیت نوعی از معماری صحبت کردهاید که بتواند انسانها را گرد هم بیاورد و نوعی گفتوگو میان آنها ایجاد کند. با این نگاه، آیا معماری را نوعی هنر میدانید؟ و آیا معمار را میتوان هنرمند تلقی کرد؟
معماری کارکردی عقلانی دارد و باید در متن زندگی واقعی مردم حضور داشته باشد. از این رو، معماری را بهطور مستقیم هنر نمیدانم و معمار را نیز هنرمند تلقی نمیکنم. با این حال، همواره میل شدیدی داشتهام که خلوص بیان معماری خود را ارتقا دهم و پیام قدرتمندی در آن بگنجانم؛ بهگونهای که بتوان آن را به مرتبهی هنر نزدیک کرد.
وقتی از «خلوص بیان» در معماری سخن میگویید، بهطور دقیق منظورتان چیست؟
منظورم نیروی روایتیست که معماری از خود ساطع میکند؛ روایتی که از کارکرد صِرف بنا فراتر میرود. یکی از بهترین نمونهها در این زمینه، «کلیسای نوتردام دو ئو» اثر «لوکوربوزیه» است.

معمار چینی، «ما یانسونگ» نیز دربارهی این بُعدِ متعالی معماری صحبت کرده و حتا «کلیسای آبِ» شما را نمونهای از شعر ناب معماری دانسته است…
گاهی معماری آنقدر قدرت دارد که ذهن انسان را خطاب قرار دهد و لحظهای تأمل درونی ایجاد کند. این قدرت برآمده از فرمهای قابل مشاهده نیست، بلکه از خلأ یا فضای نامرئی نشأت میگیرد. البته این خلأ بهمعنای فضای خُنثا یا «صفر» نیست؛ بیشتر شبیه بومی سفید است که تغییرات طبیعت (نور و باد) را بازتاب میدهد.
استفاده از نور نیز از عناصر بنیادین معماری شماست، درست است؟
بله. نور، موضوعی جهانشمول است. جستوجو برای نور یکی از تمهای ثابت معماری من بوده است؛ تمی که در لایهای متفاوت از سایر زمینهها حضور دارد. برای من، تیپولوژی فضا بر اساس حجم و جهتگیری نور تعریف میشود. همیشه باور داشتهام که دیوار، عنصری بسیار مهم برای آشکار ساختن نور است.
بر سطح دیوار است که مسیر حرکت نورِ زنده ترسیم میشود و همین امر به معماری جان میبخشد.
آیا میتوان گفت حضور تضادها – مانند روشنایی و تاریکی، فرم و خلأ، کهنه و نو – نیز بخشی اساسی از جانبخشی به فضاست؟
طبیعت و مصنوع، کل و جزء، جهانشمولی و یگانگی، گذشته و حال؛ معماران همواره با کشمکش میان چنین دوگانگیهایی دستبهگریباناند. هرچه این تنش عمیقتر و شدیدتر باشد، فرآیند آفرینش پویاتر میشود. به همین دلیل است که معمار باید پیوسته بیندیشد.
پس این تنش برای فرآیند خلاقهی شما ضروری است؟
به گمان من، برای تضاد میان این دوگانهها هیچ پاسخ قطعی وجود ندارد. معماری حاصل انباشت انتخابهایی است که معمار با مسئولیت کامل خود اتخاذ میکند. برای من، زمانی که در دل این تنش صرف میشود، همان چیزیست که «آفرینش» نام دارد.

آیا در کنار این تنش، رسیدن به نوعی هماهنگی میان عناصر مختلف نیز ضروری است؟
هر مکان، زمینه و شخصیت منحصربهفرد خود را دارد. برای من، «پانتئون رُم» نمونهای از هماهنگی کامل در معماری است؛ جایی که خالصترین فرمهای هندسی با نور طبیعی درهم میآمیزند و فضا را سرشار از زندگی میکنند. این بنا به باور من، عالیترین شکل هماهنگی میان طبیعت و معماری است.
از سوی دیگر، «مرکز پمپیدو در پاریس» نمونهای از هماهنگی میان امر کهن و امر نو است. برای یک معماری تازه، طبیعی است که ابتدا وارد گفتوگو با محیط موجود شود. هر مکان، تاریخی دارد که توسط نسلهای پیشین شکل گرفته است. من باور دارم چیزی به نام «آفرینش از هیچ» وجود ندارد.
با این حال، الزامی وجود ندارد گفتوگویی که از آن حرف میزنم، بهمعنای دستیابی به هماهنگی کامل باشد. من تلاش میکنم زمینهی موجود را بپذیرم، اما در عین حال علاقه دارم با وارد کردن عنصری بیگانه، نوعی اصطکاک و تنش ایجاد کنم؛ اصطکاکی که در نهایت زمینهای تازه پدید میآورد.

مانند پروژه بازطراحی و مرمت «بورس دِ کامرس» در پاریس، جایی که یک دیوار استوانهای بتنی در برابر معماری تاریخی بنا و نقاشی دیواری قرن نوزدهمی قرار گرفته است.
همینطور است. در پروژههای بازسازی، خودِ ساختمان موجود به زمینهی اصلی تبدیل میشود. از نظر من، در رویکرد معمارانه میان ساخت یک بنای جدید و مرمت یک بنای قدیمی تفاوت ماهوی وجود ندارد.
در بورس دو کومرس، فرهنگ شهری از لایههای متعدد تاریخ شکل گرفته است؛ جایی که امر قدیم و امر جدید با یکدیگر برخورد میکنند و در عین حال همزیستی دارند. دیوار قرن هجدهمی و دیوارهای قرن بیستویکمی نمونهای از همین وضعیتاند. دیوارهای داخلی موجود که توسط «آنری بلوندل» طراحی شدهاند و بتن معماریِ منحنیشکل جدید، هر دو بیانگر غرور سنتهای ساختمانی فرانسه هستند.
گذرگاهی که میان این دو دیوار – قدیم و جدید – شکل گرفته، در واقع نمادی از روح این معماری است.
به باور من، دستیابی به نوعی هماهنگی با درجهای از شدت و کشش اهمیت دارد؛ شدتی که گاهی میتواند بهطور مستقیم قلب انسان را تحت تأثیر قرار دهد.
اولین بار چه زمانی معماری با چنین شدتی قلب شما را تحت تأثیر قرار داد؟
در جوانی، حدود ۲۴ سالگی، سفری طولانی و تنها به دور دنیا داشتم. در آن سفر دریافتم که هر مکان، غنای خاص خود را دارد و در عین حال، زمین یک کلیت واحد است. آنجا فهمیدم که هر مکان، معماری خاص خود را دارد که در بستر زمینهی منحصربهفردش پرورش یافته است. فکر میکنم همین دریافت، بنیان مسیر حرفهای من در معماری شد.
شاید به همین دلیل است که اغلب دانشجویان معماری را تشویق میکنید سفر کنند و معماری تاریخی را از نزدیک تجربه کنند.
معماری را باید هم با ذهن و هم با حواس فیزیکی آموخت؛ بنابراین تجربهی مستقیم میراث معماری بهجامانده از پیشینیان برای ما بسیار اهمیت دارد. علاوه بر این، سفر به پرورش درونی انسان کمک میکند. همیشه توصیه میکنم تا زمانی که جوان هستید سفر کنید. البته باید بگویم دشواریها و خطراتی که ما در آن زمان برای سفر کردن میپذیرفتیم، این تجربه را از نظر روحی بسیار غنیتر و هیجانانگیزتر از امروز میکرد!
جالب است تصور کنیم روزی بناهایی که شما خلق کردهاید نیز بخشی از همین میراث خواهند شد.
من بهشخصه میخواهم معماریای خلق کنم که «جاودانه» باشد؛ به این معنا که حتا اگر خود ساختمان در گذر زمان فرسوده شود و از میان برود، منظره و فضای آن برای همیشه در قلب مردم زنده بماند.
فکر میکنید به این هدف رسیدهاید؟
تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که زندگیِ یک اثر معماری با پایان ساخت آن به پایان نمیرسد. پس از ساخته شدن تازه شروع به رشد میکند و پرورش مییابد. تمام آثاری که طراحی کردهام هنوز در حال رشدند؛ بنابراین برای پاسخ دادن به این پرسش، دستکم پنجاه سال دیگر زمان نیاز دارم.
گفتوگو از: اما رابرتسون | تاکمگزین
ترجمه و ویراست: نوید خواسته
آنچه خواندید، گفتوگویی بیرون از مجلهی کاغذی طراحان ایده است که در بخشِ «پنجرهی پشتی» وبسایتِ نشریه و برای نخستینبار منتشر شده.
نظرها و دیدگاههای خود را در بخش کامنت پایین همین نوشته با ما در میان بگذارید///