گفتوگو با محمدحسن فروزانفر در باب معماری، گرافیک، ادبیات و …
محمدحسن فروزانفر متولد ۱۳۷۲ در شهر قم است. در دانشگاه سراسری قم، معماری خوانده و سپس بر حسب علاقهاش به گرافیک پرداخته است. او پس از فراغت از تحصیل به سراغ ادبیات رفته زیرا بهزعم او خواندن ادبیات فارسی، لازمهی فهم معماری ایران است. فروزانفر چند سالی میشود که یک استودیوی آموزشی زیر عنوان «آرکیگراف» راهاندازی کرده است که روی مرز سه رشتهی مذکور حرکت میکند.
وی بیشتر زمان خود را به آموزش اختصاص میدهد و تاکنون کلاسهایش را در ۱۵ شهر کشور برگزار کرده و حدود ۵۰۰ نفر را آموزش داده است. در این گفتگو با برخی دغدغههای وی آشنا میشویم و داستان شکلگیری ایدهی آرکیگراف را از زبان خودش میشنویم.
{این گفتوگو در سال ۹۹ انجام شده است}

نوید خواسته: آرکیگراف از چه زمانی و چگونه شکل گرفت؟
محمدحسن فروزانفر:
پاسخ به این پرسش، نیاز به یک مقدمهی کوتاه دارد. سال ۹۱ وارد دانشگاه قم شدم. از همان سال اول دانشگاه در محیطهای مختلف شروع به کار کردم و فضاهای مختلف معماری را در زمان خیلی کم بهصورت فشرده تجربه نمودم؛ از کار در دفاتر حرفهای تا پیمانکاری در کارگاههای کوچک، شرکت در مسابقات، نوشتن در ژورنالها، عکاسی از پروژه ها، مشاورهی آموزشی در مؤسسات، تدریس نرمافزار و … .
شاید از ترس اینکه سیاهیلشکر نباشم و در انبوه دانشآموختگان معماری غرق نشوم، کارهای مختلفی کردم و تکاپوی زیادی داشتم. چون در شهر کوچک و بستر فرهنگیِ غیرهُنری هم زندگی کرده بودم، کارم کمی دشوارتر بود و البته انگیزه و تلاشام بیشتر!
به قول مولانا:
میکشدم مِی به چپ، میکشدم دل به راست
رو که کشاکش خوش است، تو چه کشیدی بگو…
در نهایت خیلی زودتر از زمانی که میباید، به بازار حرفهای وارد شدم و البته خیلی زود هم از آن دلزده و سرد شدم!
چرا دلزده؟
امروز که صحبت میکنیم بیشتر به اصل تدریج معتقد هستم؛ یعنی فکر میکنم هر کاری را باید به وقتاش انجام داد و نباید عجله داشت. وقتی زودتر از زمان مناسباش انجام میدهی، توقع و انتظاراتت بالاتر از حد معمول میرود. چیز بیشتری میخواهی و خطر این را هم دارد که موضوع، به کلی برایت تمام شود و این کار را خیلی سخت میکند. خب زمان دانشجویی خیلی تقلا میکردم تا سری در سرها در بیاورم و تمام تجربههایی هم که بهصورت فشرده به دست آوردم، برای همین بود.
دوران کارشناسیام، شش سال طول کشید و از اواسط دانشگاه به سراغ گرافیک رفتم. سعی کردم بهطور تخصصی از منابع، کتابها و استادان مطرح این حوزه در بیرون از محیط آکادمیک هم بیاموزم.
چطور شد که ناگهان به سراغ گرافیک رفتی؟
ناگهان هم نبود؛ من در این زمینه پیشینهای داشتم و بخشی از این تصمیم به علاقهی شخصی و بخشی هم به نیاز برمیگردد.
بهعنوان مثال، چون در مسابقات، حضور فعالی داشتم، نیاز بود تا گرافیک کارهایم را ارتقاء دهم. از طرفی میدیدم که در دانشگاه هم چندان تمرکزی روی فهم گرافیک نیست و عموم دانشجویان معماری هم در این حوزه میلنگند! به قول دنیس ادندیس، سواد بصری مثل سواد خواندن و نوشتن نیاز به آموزش دارد؛ در واقع سواد بصری به ما میآموزد که چگونه یک تصویر را بخوانیم و درک کنیم.
من معتقدم اگر در دانشگاه یک استاد گرافیست این مقوله را آموزش دهد، حداقل چیز زشتی طراحی نمیکنیم. از طرفی در دانشگاه، دبیر انجمن رشتهام بودم و نیاز بود تا برای نمایشگاهها، همایشها و جشنوارههای مختلف، کارهایی نظیر طراحی پوستر و هویت بصری انجام دهم. همینها باعث شد که با دیگریِ معماری یعنی گرافیک بیشتر آشنا شوم و احساس کردم گرافیک چیزیست که میتواند در ترکیب با معماری، مرا تازه کند.
چالشهای اصلی هم کمکم از همین جا آغاز شد؛ از طرفی معماری خوانده بودم و از طرف دیگر خیلی جدی به سراغ گرافیک رفته بودم؛
حالا نمیدانستم خودم را معمار بدانم و یا گرافیست و کدام را ادامه دهم! باید بین این دو یکی را انتخاب میکردم؛ اما ایدهی آرکیگراف، راه سومی را پیش پایم گذاشت.
تصمیم گرفتم جای خالی یک مهارت کلیدی را در معماری پُر کنم؛ گرافیک دوبُعدی را با معماری سهبعدی ترکیب کنم و چیز جدیدی از دلش بیرون بیاورم.
معماران، گرافیک سهبعدی را بیش از گرافیک دوبُعدی درک میکنند؛ چون در حوزهی گرافیک دوبُعدی آموزشی ندیدهاند. مسئول آمادهسازی مدارک در دفاتر معماری هم بهطور معمول معمار است؛ او نیز تخصصی در زمینهی گرافیک دوبعدی ندارد. پس از چند سال سابقهی کار در دفاتر معماری، فقدان یک نیروی گرافیست متخصص در دفاتر را احساس کرده بودم و به همین سبب تصمیم گرفتم که به سراغ این موضوع بروم.
نمونههای خارجی بسیاری در اینباره وجود دارد؛ هنرمندانی که برای من منبع الهام بودند:
مانند فدریکو بابینا که بهواسطهی همین آرکیگراف با هم بیشتر آشنا شدیم. اما در ایران به شکل تخصصی هنوز کسی این کار را نکرده بود.
در واقع بایستی هویت جدیدی خلق میکردم که نه معماریست و نه گرافیک محض! تبعاتش را هم باید میپذیرفتم که دیگر نه معماران مرا به رسمیت میشناسند و نه گرافیستها! البته حق هم دارند… (خنده)
در نهایت با خودم کنار آمدم و تلاش کردم با کاری که انجام میدهم، هویت جدیدی خلق کنم و حتا این دغدغه را برای دیگران هم به وجود آورم و آنها را با خودم همراه کنم؛
و اینگونه بود که «آرکیگراف» زاده شد. به نظر من این خیلی مهم است که بتوانی دغدغهی خودت را در دیگران بازتولید کنی و بسط دهی. چون وقتی بسامد یک چیز بالا میرود، پذیرفتنش محتملتر است و دامنهی تاثیرگذاری آن نیز وسیعتر میشود. و البته خوشحالم که در این مدت تا حدودی این اتفاق افتاد.
اگر کسی کارهای تو را دنبال کرده باشد، به راحتی متوجه حضور پررنگ ادبیات در طرحها و ایدههایت میشود. آیا جهان ادبیات را با دنیای معماری و یا گرافیک در ارتباط میبینی؟
ادبیات بر جهانبینی من تأثیر بهسزایی داشته است. بر این باورم که اگر ادبیات فارسی را مطالعه نکنیم، نمیتوانیم معماری ایران را به درستی ادراک کنیم؛ چرا که کانسپت معماری ما در ادبیات نهفته است. در واقع چون معماری ایران را دوست داشتم به سراغ ادبیات رفتم.

چرا این دو را اینقدر نزدیک به هم میبینی؟
ادبیات، جانمایهی اندیشه در ایران است. و اگر دقیقتر بخواهیم بگوییم؛ شعر، زبانِ اندیشه و نیز مایهی فرهنگی و هنریِ ایران است.
شاید در کشورهای دیگر شعر بهعنوان یک حوزهی دسته چندم محسوب شود اما در ایران بهعنوان فرمی برای «اندیشیدن» مطرح است و نه فقط صورتِ طنازانهی تخیل یا به قول «شفیعی کدکنی» رستاخیز کلمات.
شاعران و حکمای ما به واسطهی شعر، «فکر» میکردند و این مهم، جزء لاینفک هنر و فرهنگ ایران بوده است.
نظامی در ستایش کار شاعران می گوید:
بلبل عرشاند سخنپروران، باز چه مانند به آن دیگران…
از طرفی به نظرم کانسپت معماری ما در «ادبیات» نهقته است. در غرب، تاریخ اندیشهی معماری را بهصورت مکتوب و پیوسته داریم؛
از ۱۰ کتاب «ویتروویوس» بگیرید تا کتابهای «آلبرتی» در قرن ۱۵ و «پالادیو» در قرن ۱۶ تا امروز.
وقتی مانیفست مدرنیستها را هم میخوانیم مدام به نوشتارهای کلاسیک ارجاع میدهند. گویی مدرنیته را بر روی همین پیوستارِ مکتوبِ دانش سوار کردهاند و از این طریق است که میتوانند هر دوره خود را تازه کنند. اما ما در معماری ایران جز چند نمونهی معدود و انگشتشمار که آن هم متأخر است، هیچ نوشتار مکتوب قابلاتکایی نداریم و از این بابت است که امروز نمیتوانیم نقطهی شروعی را برای خود متصور شویم و بر اساس آن وضعیت معاصر را ساماندهی کنیم. معماران سنتی ایران چیزی را مکتوب نکردهاند یا حداقل به دست ما نرسیده است.
چند احتمال در اینباره مطرح است: یکی اینکه به مرگ مؤلف معتقد نبودند و آموزش شفاهی و سینه به سینه را مؤثرتر میدانستند یا عمل را بر نظر ارجح دانسته و عالم بیعمل را همچون زنبور بیعسل میپنداشتند و احتمالات دیگر که جای بحثاش نیست! بهعنوان مثال در «خط»، رسالههای فراوانی داریم مانند «رسالهی ابنمقله» یا «رسالهی سلطان علی مشهدی» و یا در شعر و موسیقی نیز به همین ترتیب؛ مانند «موسیقی کبیر فارابی» یا «رسالات تخصصی گروه اخوانالصفا». همهی اینها پایههایی هستند که میتوان به آنها تکیه کرد تا امروزمان را سامان دهد. اما در معماری این خلأ حس میشود. شاید یکی از معدود تلاشهایی که بتوانیم نام ببریم، مجموعهکتابهایی است که مرحوم «پیرنیا» بهقدر وُسع و توان خود از سال ۱۳۷۰ مرقوم داشته اما متأسفانه کسی آنها را ادامه نداده و حتا نقدی هم بر آن نوشته نشده و سهدهه است که معماری ایران را در دانشگاه از روی نوشتههای ایشان تدریس میکنند. خب حالا که هیچ متن و نظریهی قابل استنادی در معماری نداریم، میتوانیم برخی مفاهیم را در ادبیات جستجو کنیم.
بهعنوان مثال «سعدی» به وضوح برایمان از باغ ایرانی و کارکرد آن میگوید:
«مرد تماشای باغ حُسن تو سعدیست، دست فرومایگان برند به یغما»
یا «تنگچشمان نظر به میوه کنند، ما تماشاکنانِ بُستانیم»
در واقع سعدی تأکید دارد که باغ را باید تماشا کرد. اماتماشای باغ به چه معناست؟
بهزعم سعدی، باغ ایرانی فقط برای دیده شدن نیست بلکه باید آن را تماشا کرد. یعنی بایستی در آن حرکت کنیم، مصاحبت کنیم، ببینیم، لمس کنیم و با تمام حواس ادراکش کنیم.
سعدی بیشتر بر حرکت و مصاحبت تأکید دارد؛ و میدانیم که حرکت یکی از اصول هنر ماست که در نگارگری و موسیقی و خوشنویسی هم نمود دارد. بنابراین سیرکولاسیون باغ ایرانی، یک مسیر باریک میشود و یک نهر آب در میانش و دو ردیف درخت در جوارش و به قول «عباس کیارستمی» در باغ ایرانی طبیعت، بکر بودنش را حفظ کرده و در یک قدمی ما حضور دارد.
از طرفی سعدی از جمال حرف میزند؛ جمال با زیبایی متفاوت است.
جمال، هم فرم است هم محتوا؛ هم صورت است هم معنا؛ هم ظاهر است و هم باطن؛ چون مِی روشن در آبگینهی صافی، خوی جمیل از جمال روی تو پیدا.
بنابراین باغ ایرانی نمیخواهد فقط زیبا باشد بلکه میخواهد جمیل باشد.
از سوی دیگر، سعدی بارها سروهای باغ را به قامت یار تشبیه کرده و این چنین المانهای باغ را معنا میکند:
نه باغ ماند و نه بوستان که سرو قامت تو، برست و ولوله در باغ و بوستان انداخت.
از این گذشته سعدی صفتهای زیادی برای باغ برمیشمارد و به نوعی از معنیِ باطن آن رمزگشایی میکند که هرکدام میتواند باب تحقیقی مفصل را برای ما معماران باز کند.
حال اگر شما معمار باشید، گرافیک را هم پیگیری کنید و گلگشتی در باغ و بوستان ادبیات فارسی نیز بزنید، محال است به نگارگری ایران متمایل نشوید؛ زیرا هر سه موضوع مذکور را یکجا در بر دارد.
در نگارگری بهطور عمومی، فضاهای معماری و باغ ایرانی به تصویر کشیده شده. و چون طرحی بر روی کاغذ است، وارد حوزهی گرافیک هم میشود و میتوان هندسهی ترسیمی و ترکیببندی و نیز دیگر فنون بصری را در آن جستجو کرد. با شعر و ادبیات هم که بهشکلی عمیق درآمیخته شده و گذشته از همهی اینها بهواسطهی پیکرههایش ما را با سبک زندگی گذشتگان بیشتر آشنا میکند.
بنابراین معتقدم مسیر فهم معماری ایران از ادبیات، موسیقی، خوشنویسی و نگارگری میگذرد.
با این تعاریف، آرکیگراف یک هنر بینارشتهای است؛ حوزهای متشکل از تجربه و چندین تخصص و مهارت که تلاش میکند تا بهترین پاسخ را برای مسئلهای به نام معماری بیابد…
همانطور که گفتم آرکیگراف از اساس با هدف فهم معماری آغاز شد. مجبور بودم برای دستیابی به آن در حوزههای مختلف سرک بکشم. در واقع از جزایری متصل به هم تشکیل شده که البته پیوندی همیشگی دارند؛ باعث میشود جهان پیش روی هنرجو وسیعتر شود. از این حیث، هم تواناییهای خود را بیشتر میشناسد و هم اعتماد به نفس از دسترفتهی خود در دوران دانشگاه را بازمییابد و حتا شاید به این شناخت برسد که الزامی در این نیست که معماری فقط ساختمانسازی باشد؛ بهعنوان مثال میتواند «هفت پیکر» بخواند و همچنان معمار باشد. آرکیگراف میخواهند دانشجویان را در مسیر چیزی که تاکنون از آن محروم بودهاند، قرار دهد. و البته تمرکز من از لحاظ تکنیکال روی همان ارتقاء سطح سواد بصریست…

متن کامل این گفتوگو را میتوانید در شمارهی ششم طراحان ایده بخوانید.
شمارهی ششم را از طریق همین صفحه میتوانید تهیه کنید.
نسخهی الکترونیکی این شماره نیز در لینکهای زیر (با آیکون فیدبو و طاقچه) در دسترس است.
نقد و نظرهای خود را در پایین همین نوشته کامنت کنید و با دیگران در میان بگذارید…